تبليغاتX
خلوتی برای نوشتن
خلوتی برای نوشتن

داستان و داستان نویسی

تبلیغات
جای بنر های شما

چون فکر و اندیشه ی زئوس والایی و تکامل یافت.دو موجود یا چهره والا تباردر اولمپ در کنار وی

نشستند: تیمس(حق و عدالت خداوندی) و د یک ( عدالت انسانی). اما آنها هیچ گاه شخصیت واقعی نیافتند.



[+] نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389 توسط عبدالوهاب |
تنها حقیقت رویای توست

دست های من هیچ نمی خواست

تو ان دورها بودی

حتی صدا هم نبود

آن جا بودی

جایی که همیشه می خواستم باشی

من در اندیشه

چگونه تو را در آغوش گرفتن

بوسیدن

یکی شدن

خیره شدن به آن چشم های بسته .تا ابد

تو می خندی؟

می گریی؟

این تیرگی را چگونه پس زدن باید؟

یارای رفتن است یا نیست؟

خیال مگر یاری کند

آخرین نگاه

آخرین گناه من بود

اشک های من مرثیه لبخند های توست

تو ان دورها بودی و من در اندیشه که

چند قدم مانده تا تو؟

 



[+] نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 توسط عبدالوهاب |

جاده ای بی عابر


من و او سرگردان


سایه ام خسته از این رفتن بی فرجام


من ولی می پویم


بی امان


تا نفس دارم و جان


شهری از دور به چشم پیداست


شهری از جنس بلور


خانه هایش پر نور


آسمانش آبی


مردمانش پر شور


از پس پنجره ها مهربانی پیداست


بوسه ها گرم تر ار آتش وعشق


نه به معنای هوس بازیهاست


دوستی ها همه پاک


ریشۀ فقر و فساد


مرده در دامن خاک


پادشاهش مردیست از تبار خوبی


زادۀ سوسن و یاس


در پس و گوشۀ شهر


نور رویش پیداست


مادرانش ز سر ناچاری،


تن خود را نفروشند به هیچ


دختران و پسرانش نیستند،

بی گمان


ساکت و سرخورده و گیج


هیچ کس در قفس ذهن خودش زندان نیست


لاجرم رابطه ها بی جان نیست


مردمانش پی یک لقمۀ نان،


نیستند در تب و تاب


حسرت رفتن میخانه به شب


وحشت از حرف و کلامی که نشیند بر لب


نیست در عالم بیداری و خواب


اندکی می گذرد،


سایه ام می گوید:


از چه رو خیره شدی


این سراب است، سراب

 

 



[+] نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 توسط عبدالوهاب |

 

_ کار منتقد چیست؟

_ موشکافی یک اثر هنری از نظر روانشناختی،ساختاری،فلسفی،اجتماعی و

حتی فیزیولوژیک طوری که بیخ و بن اثر را کند و کاو کند.

_ واقعن؟ عجب کار سختی، پس باید با تمام این مسائل آشنایی داشته باشد

_ بله ،همینطور است

_ را ستی، او که آن وسط نشسته و سخنرای می کند کیست؟

_ او را می گویی.یک آدم معمولی که فکر می کند منتقد است و علت ناتوانی در

خلق یک اثر هنری، از آثار دیگران و به خصوص هنرمندان جوان ایرادمی گیرد،داوری

می کند، به چالش می کشد ، به چالش کشیدنی رو به فرو شد.

_ چرا اینکار را می کند؟

_ در واقع  با این کار او را خوار می کند.هم در برابر جمع و هم در برابر خودش و

احساس برتری پدید نمی آید مگر با خوار داشت کسی.  حالا بگذار ببینیم چه می-

گوید

« آقای محترم،نمی خواهم شما را ناراحت کنم اما حقیقتش این است که شما

حرفی برای گفتن ندارید»

 

_ شنیدی چه گفت؟

_  بله، مخاطبش همان جوان تازه کار بود.من اثرش را خوانده ام ،انقدر ها هم بد ن

بود ،آدم با استعدادی است اما همانطور که گفتی او را خوار کرد.

_ بله، زیرا این جوان به علت نا آگاهی از مسائل ادبی توانائی دفاع از اثرش را ندارد

و نمی داند که این سخنران تنها نظرات شخصی اش را بیان می کند.

_ به نظر تو حرف هایش را قبول می کند؟

_ بله،او نیاز به یک راهنما را در خود احساس می کند. کسی که بتواند به او تکیه

کند و چه بد نیاز یست اگر تا به آخر ادامه داشته باشد و معمولن هم ادامه دارد.

در واقع آن سخنران نباید و اجازه ندارد آن اثر را که  برخا سته از یک طرز فکر است

رد کند، او فقط اجازه دارد به  بررسی آن بپردازد .او نمی داند  هنر همواره در حال  

 تحول و دگرگونی ست، بنابر این نمی توان اصول و قواعد دائمی برای آن در نظر

گرفت.در اینصورت باید در همان قالب بندی عصر" باروک " دست و پا می زدیم . او در

مورد اثری  که  خلق شده  حرف نمی زند، بحث او بر سر اثری است که میتوانست

  خلق شود  و این دور از واقعیت   است.

_ پس می توانیم بگوییم او دچار توهم است

_ بله، همینطور است

_ به نظر تو این جوان چاره ی دیگری هم دارد؟ قیافه اش را ببین، به نظر کمی

سرخورده شده

_درست است.اما همانطور که گفتم او تصور می کند به این سخنران خوار شمار

احتیاج دارد  و بدون او نمی تواند پیشرفت کند در صورتیکه او باید آگاهی خود را

 بیشتر کند و از او فراتر رود، بعد  نگاهی به پایین بیاندازد و آن وقت است که متوجه

 کوچکی او می شود.

_  راستی، آن طرف میز را نگاه کن

_ کجا؟

_ آن طرف،آن طرفی ها را نگاه کن.آن چند نفری که دارند چپ چپ سخنران را نگاه

می کنند،به نظر می آید با او مخالف اند.

_ بله، اما نه به علت نادرستی حرف هایش و درستی حرف های خودشان.نه به

علت دفاع از آن جوان با استعداد و سر خورده.بلکه به این علت که او عضو گروه آنها

 نیست و گروه دیگری تشکیل داده و اکنون طعمه ی آنها را که همان جوان سر

خورده است به  تور زده.

_ عجب، که اینطور.پس ادبیات چه می شود؟هدف مگر تعالی ادبیات و پرورش

استعداد های جوان نبود؟

_ شوخی می کنی. بگذار خیالت را راحت کنم.این جا هدف نه ادبیات است،نه نقد

و نه پیشبرد اهداف  

گروه،این جا "هدف خواست قدرت است و بس"



[+] نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389 توسط عبدالوهاب |
چه چیز ما را به این تصور وا می دارد که تقابلی اساسی میان درست و نادرست وجود دارد؟/چاره ای نیست

مگر آنکه آدمی منشا همه ی کردارهایاندامی را خواست قدرت بداند


خطر زبان برای آزادی/هر واژه یک پیشداوری است


ما سخت ترین چیزها را ساده بیان می کنیم،اما بدین شرط که آدمیانی پیرامونمان باشند که سختی مان را

باور داشته باشند:چنین حال و هوایی سادگی سبک را می پروراند.بد گمانان با تاکید سخن می گویند

بد گمانان تاکید می ورزند


وجود خدا به خودی خود بدون انسانهای خردمند شدنی نیست.لوتر چنین گفته وبه راستی نیز حق با او بوده

است:اما ناشدنی تر از آن ،امکان وجود خدا بدون انسنهای نادان است.لوتر نیک سیرت اینرا دیگر نگفته است



[+] نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 توسط عبدالوهاب |
                                       

 

دور تا دور مطب مبل چیده بودند،مبل های چرمی قهوه ای رنگ.همه روی مبل نشسته بودند،

همه،به جز من،نگاهم می کردند،انگار چیز دیگری آنجا وجود نداشت.مردی که روبرویم

نشسته بود،دست برد تا از کت چرمی اش چیزی بیرون بیاورد.باید می کشت،می کشت

کاش همان جا کار را تمام می کرد،کاش..

 

دکتر پشت میزش نشسته بود و با ابروهای گره خورده گفت:جائیت درد می کنه؟کمرت،

گر دنت.

_ نه،آقای دکتر

دستی به کراوات قهوه ای رنگش کشید و روی صندلی اش لم داد

_ ضربه ای به کمر یا  گردنت خورده؟

_ نه ،نه آقای دکتر

زنم پرید وسط حرف من و خواست چیزی بگوید،با انگشتم اشاره کردم که ساکت شود.

دکتر لبخند زد،آمد طرف من و موهای پایم را کشید

_ حس می کنی؟

دستم را گذاشتم روی پیشانی ام و نفس عمیقی کشیدم

_ بله

_ مشروب زیاد می خوری؟

_ به شما ربطی داره؟

زیر چشمی نگاهی به زنم انداخت،بله،نگاهش کرد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق

_ به من ربط داره،شما مریض منی و باید همه چیزت رو بدونم

پوزخند زدم و گفتم: همه چیزم؟

دفتر چه ی بیمه ام را باز کرد و گفت:در هر صورت باید از ستون فقراتت عکس گرفته بشه.

عکس را که بردیم گفت: نخاع شما آسیب دیده

دفتر چه را پرت کردم توی صورتش و گفتم: من خسته ام،برای همین نمی تونم راه برم،

عوضی

دستش را روی میز کوبید و با عصبانیت گفت:ببریدش پیش یک روانشناس خانم،چرا

آوردینش اینجا؟ببریدش بیرون.

زنم در حالی که گریه می کرد،دسته های صندلی چرخ دار را گرفت و من را برد بیرون. از

روز اول کارش شده بود فقط همین.گریه،گریه.

 

وارد اتاق شد و ایستاد بالای سرم،لباس قرمز و چسبانی پوشیده بود تا باسنش بیشتر،هر چه

بیشتر توی چشم باشد.از من خواست بلند شوم،من،بلند شوم و دوش بگیرم،اما من با همان

لباس کار روی تخت دراز کشیده بودم،خسته بودم و احتیاج به خواب داشتم.

 

نزدیک غروب بیدار شدم،زنم کمک کرد،کمک کرد تا پشتم را به تخت تکیه بدهم،دست و

پایم را ماساژ داد و کمک کرد لباس هایم را بیاورم بیرون،بیرون بیاورم از تنم.زیر بغلم را

گرفت تا بروم دستشوئی که هر دو نقش زمین شدیم.آن موقع هم گریه کرد.گریه،گریه.مجبور

شد یکی از همسایه ها را صدا بزند تا من را،من را که آنطور افتاده بودم و دستم رفته بود

زیر تنم،بخوابانند روی تخت.

چند روز گذشت اما خستگی من،خستگی ام رفع نشد.زنم تلفن بی سیم را آورد تا با مدرسه

تماس بگیرم،خودش هم کنارم ایستاد تا ببیند چه می گویم.مدیر گوشی را برداشت و با صدای

خش دار گفت:بله؟

_ من هستم آقای مدیر،دبیر تاریخ،آقای...

حرفم را قطع کرد و با عصبانیت گفت:معلومه کجائید،فصل امتحانات،گذاشتید رفتید، بدون

هیچ اطلاعی.

می توانستم تصورش کنم،با قد کوتاه و شکم گنده اش،روی صندلی پشتی بلند تکیه داده،با یک

دست گوشی تلفن را گرفته و با دست دیگرش سیگار دود می کند.

_احتیاج به استراحت دارم،من خسته ام آقای مدیر،امیدوارم درک کنید

_ یعنی چی خسته ام آقا،یعنی چی؟اگر ،اگر که تا آخر هفته نیائید،براتون جایگزین میذاریم.

حالم به هم می خورد از سادگی ام،از سادگی ام حالم به هم می خورد،روزی که حکم استخدام

را با آب و تاب دستم دادند،مدیر به من می خندید،معلم ها چپ چپ نگاه می کردند.

 

چند روز بعد چند تا از معلم ها آمده بودند دم خانه،زنم با عجله ریخت و پاش های اتاق را

جمع و جور کرد،لگن را گذاشت توی دست شوئی و موهایم را شانه کرد.دستش را گرفتم

_ بهشون بگو من نیستم،نمی خوام بیان داخل

دستش را کشید و گفت:یعنی چی؟اومدن عیادت،دسته گل آوردن

_ به گور پدرشون لعنت،اگه اومدن داخل،همه چیز رو به هم می ریزم

 

زنم تصمیم گرفت من را،من را که اینطور بودم را ببرد پیش بهترین دکتر مغر و اعصاب

و این شد که شد. صندلی چرخ دار کرایه کردیم،رنگش آبی بود و چند جایش زنگ خورده

بود،برای هیکل من کوچک بود.من که به جز پدر و مادر پیرم کسی را نداشتم،هیچ کس را،

کارگر گرفتیم تا من را جا به جا کند.چشم های زنم همیشه سرخ و خیس بود،همیشه.

همسایه ها دم در ایستاده و پچ پچ کنان نگاهم می کردند،فکر می کردند احمق ها فلج شده ام،

دلم می خواست بروم جلو،بگویم:آهای،من خسته ام،فقط همین.

 

کنار پنجره  بودم و بیرون را نگاه می کردم،هوا سرد بود،بله،برف روی شاخه ها نشسته بود

،برف،پدر کتاب می خواند،پشت میز تحریر،پشت میز تحریر چوبی اش نشسته بود،یک

دستش کتاب بود و یک دستش پیپ

گفتم:بابا؟

_ بله پسرم

_ بابا؟

_ بگو پسرم

سرش را از کتاب بر نمی داشت وپاهایش را روی هم انداخته بود،جلو رفتم،جلو،کتاب را از

دستش گرفتم و گفتم:بابا یک لحظه به من گوش کن

کتاب را بست،داخل یکی از قفسه های کتابخانه گذاشت

_ گوشم با توست پسرم،بگو

_ گوش کن بابا،یک سوال دارم

_بپرس

_ چرا من رو درست کردی؟ها؟من به چه دردی می خورم؟

دستش را روی پیشانی اش گذاشت و نفس عمیقی کشید

 
_ تو به خیلی دردها می خوری پسرم،خیلی دردها

_ آدم وقتی یه چیزی درست می کنه باید بدونه برای چیه

گوشه های چشمش خیس شده بود

_ این خواست خدا بوده پسرم،خواست خدا

توی چشم هایش نگاه کردم و گفتم:دروغ می گی بابا،دروغ می گی

 

به زنم گفته بودم،گفته بودم به آنها خبر ندهد،خبر داد احمق،گفت به آنها،پدرم حالش بد شده

بود،برده بودندش بیمارستان،اما دیر شده بود،رگهای قلبش گرفته بود.

زنم به سر و صورتش می زد،مادر پنجه هایش را توی خاک فرو می کرد و می ریخت روی

سر و صورت اش،روی قبرش چند حلقه گل گذاشته بودند،گل های قرمز،مردی با کت و

شلوار مشکی،قرآن باز کرده بود و نمی دانم کدام سوره بود که می خواند.بقیه ی فامیل هم

دور تا دور قبر نشسته بودند،نمی خواستم نگاه کنم،رویم را برگرداندم آنطرف.زنی چادر

مشکی، داشت حلوا خیرات می کرد،یک  دختر بچه هم دنبال سرش بود.

 

اصرار داشت کارگر مرد بگیریم،بهانه اش این بود که یک زن نمی تواند هیکل سنگین من را

جا به جا کند.هر وقت جابه جایم می کرد،دستش را روی کمرش می گذاشت و ناله می کرد.

قضیه را می دانستم از چه قرار است.

 

شب ها لخت می شد و کنارم دراز می کشید،با انگشت هایش نوازشم می کرد،پاهایم،پاهایم را

هم همینطور.همه جا،هیچ جا،بدنش را می مالید به من،نگاهش نمی کردم،سرش را روی

سینه ام می گذاشت،می گفت:می تونی؟،جواب نمی دادم،خسته بودم.

 

نشست لبه ی تخت،کاسه ی سوپ دستش بود و آرام آرام می گذاشت توی دهانم.نگاهی به

پنجره انداختم و گفتم:پرده رو بنداز

_ نمیندازم،اتاق تاریک می شه،بدنت به نور احتیاج داره

نگاهی به صورتش انداختم،دیدم،دیدم که چروکیده شده بود،کنار چشمش

لبخند زد و گفت:می خوام یک تلویزیون رنگی برای اتاقت بگیرم،می ذاریمش اونجا،با

دستش به میز چوبی که روبروی تختم بود اشاره کرد.

_ تلویزیون نمی خوام،نمی بینم

صدایش را نازک کرد،گفت:حالا می بینی

شیشه ی مشروب را روی میز عسلی کنار تختم گذاشت،گفت  بخور،گفت بخور،گفت انقدر

بخور تا جونت در بیاد،بمن چه.بیرون رفت و  در اتاق را محکم بست.یک لیوان،دو لیوان.

اتاق دور سرم می چرخید،طرح های روی دیوار به هم ریخته بود،قاب ها بر عکس بودند،

روی زمین بودم یا هوا،نمی دانم.

گوشم را تیز کردم و صداهایی که از اتاق کناری می آمد را شنیدم.وقتی با یک لیوان آب وارد

اتاق شد،جلوی پایش تف انداختم.

_ اگه،اگه،خسته،اینطور،خسته اگه اینطور نبو-دم،حالی،حالیت می کردم.

دستش را جلوی صورتش گرفت و گریه کنان بیرون رفت.کارگر را صدا زدم،آمد توی اتاق

و کنار تختم ایستاد،تی شرت سفید و شلوار مشکی پوشیده بود،پاچه ی شلوارش را گرفتم.

_ مرد،مردیکه،پول،پول می دم،پول،حال کنی،حال،که با زنم

دستم را کنار زد و گفت:مرد حسابی،خودم زن و بچه دارم

_ گم،گمشو،لشت رو بیرون،ببر بیرون از خونه ام

 

سرش را به چهار چوب در تکیه داده بود و نگاهم می کرد

_ چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟

من را نگاه می کرد،اما الان که فکرش را می کنم،انگار که،انگار که جای دیگری بود،ولی

من را نگاه می کرد.

_ کمرم درد می کنه

_ غذا چی داریم؟

_ چرا اینجوری می کنی،می گم کمرم درد می کنه،بدنم،همه ی استخونام

_ من دمپختک نمی خورم

نفس عمیقی کشید و گفت:تو مریضی،مریض

_ لگن رو بیار زن،لگن رو بیار،زود باش

همانطور اایستاده  بود و نگاه می کرد،فقط نگاه می کرد و انقدر ایستاد تا خودم را کثیف

کردم.

 

نشستم روی صندلی چرخ دار،نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم،زنم با عصبانیت گفت:تو که تا

دیروز خوب بودی،چرا اینجوری می شی؟چرا اینجوری می کنی؟راست بشین.

_ نمی تونم زن،نمی تونم،خسته ام

_ یعنی چی؟یعنی چی؟

_ باید بذاریمش اونجا،باید چرخ رو بذاریم توی انباری،دیگه نمی تونم بشینم

دست هایش را روی سرش گذاشت،همینطور که خدا خدا می کرد و اشک می ریخت از اتاق

بیرون رفت.

 

شب ها صدای گریه اش را می شنیدم،با چشم های خیس می آمد توی اتاق

_ فکر نمی کردم عاشق اون کارگر عوضی شده باشی،انقدر که شب ها براش گریه کنی

فقط می ایستاد،جواب نمی داد،نگاه می کرد،نگاهم می کرد و می رفت.دلم می خواست فحش

بدهد،کتکم بزند،از تخت پرتم کند پایین،اما انگار نه انگار

 

پرده رفته بود کنار،نور خورشید توی چشمم بود،صدا زدم،جواب نداد،با قاشقی که کنارم بود،

انقدر به تخت کوبیدم تا از حال رفتم.احتیاج به لگن داشتم،هر لحظه،بله،هر لحظه ممکن بود

خودم را کثیف کنم و از بوی گند خودم خفه شوم.پشتم می سوخت،انگار پشتم زخم شده بود،

یک زخم بزرگ به اندازه ی کف دست،بزرگ،می دانستم باید با اینجور زخم ها چه کار کرد،

آن را با تیغ تیز می بریدند،انقدر می بریدندتا تیغ به گوشت تازه برسد و بعد از ریختن ماده ی

ضد عفونی کننده که سوزش،سوزش زیادی دارد،آن را پانسمان می کردند. احساس گرسنگی

می کردم،چند بار خواستم خودم را از تخت پایین بیاندازم و سینه خیز به طرف آشپز خانه

بروم،اما نشد،چشم هایم را بستم،غذاهای مورد علاقه ام را تصور کردم،زنم سینی به دست

وارد اتاق شد،سارافون زرد پوشیده بود،همانی که من دوست داشتم،لبه ی تخت نشست و

ژله ی توت فرنگی را توی دهانم گذاشت،بعد کاسه ی خورشت را برداشت،خورشت قیمه،

روی برنج ریخت و آرام آرام توی دهانم گذاشت،نگاهم کرد و لبخند زد. بطری مشروب را

برداشتم،برداشتم از میز کناری ام وسر کشیدم.پدر کنار در ایستاده بود،خودش بود،خودش.

_ با-با،خودت،تو،تو،بگو،بگو اینجور،اینجوری نیست

آمد کنارم نشست،دست زبر اش را کشید روی صورتم

_ چرا پسرم،خیلی وقته اینجوریه

_ نه،نیس،نیست

دستش را کشید روی پاهایم

_ خیلی وقته،خیلی وقته پسرم

_ او،او،اون،عم،عمل ،لعنت-ی

_ آره،از همون موقع

_ ن-ه،نه،درو،درو،دروغ،درغگو،هم،همتون،هم،همه

 

نزدیک غروب، دو مرد با روپوش سفید وارد خانه شدند.با شنیدن بوی گند،بوی گند من،

ماسک زدند و دستکش به دست کردند.من را بلند کردند و گذاشتند توی آمبولانس.

 

توی ایوان آسایشگاه،روی صندلی چرخ دار نشسته ام،هوا سرد است،حوض یخ بسته را نگاه

می کنم و آسمان را که ابریست.بقیه توی سالن نشسته اند و حرف می زنند.دیگر برایم مهم

نیست درباره ام چه می گویند.فقط دنبال کسی می گردم که وقتی می گویم خسته ام،بفهمد

خسته ام.

 



[+] نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388 توسط عبدالوهاب |
 

و خدا تنها بود

پيش از آنكه من و تو بازيچه شويم

و دستهامان به خون هم آلوده

تنهاي تنها

پيش از انكه مشتهاي گره خورده را،

به سوي هم پرتاب كنيم

و خرسند شويم از چيدن گلهاي باغچه

و من از او به ارث برده ام

تنهائيم را

و حال به دنبال عروسكي كوكي مي گردم

براي سرگرمي ام

و بعد از فرسوده شدنش

 راحت تر از هميشه

به دور بيندازم

ولي با خود مي گويم:

مگر مي توان انقدر سنگدل بود

حتي با عروسكي كوكي

بهتر آن است،

تنهائيم را با خود بكشم

من نمي توانم عروسكي را بكشم

 



[+] نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388 توسط عبدالوهاب |

مرد در اتاق را قفل و چراغ ها را خاموش کرد.رفت جلوی بنجره و به ساختمان روبرویی خیره شد.

چراغ های طبقه ی اول خاموش بود. در طیقه ی دوم مردی با زیربوش رکابی وارد اتاق شد. شلوارش

را عوض کرد و به گوشه ی اتاق رفت.سرش را کج کرد اما دیگر نمی توانست او را ببیند و بعد از

چند دقیقه چراغ خاموش شد.

خسته شد و لبه ی بنجره نشست. چراغ طبقه ی سوم روشن شد. دختر جوانی با لباس خواب سفید

به این طرف و آن طرف اتاق می رفت و بعد شروع کرد به رقصیدن. مرد در انتظار اتفاق تازه ای بود. بلند

شد. سیگاری از روی میز برداشت و آتش زد. دختر آمد کنار بنجره و برده را کاملن کنار زد.

زن از بشت در گفت: داری چه کار می کنی؟

- کتاب می خونم

- بس چرا چراغ خاموشه؟

مرد با کلافگی گفت: چراغ مطالعه رو روشن کردم

- خوب من باید بدونم شوهر عزیزم هر شب میاد توی این اتاق. چه کار می کنه. نباید بدونم؟

 لای در را باز کرد و گفت: دارم کتاب می خونم . تنهام بذار

- بد اخلاق نشو دیگه. بذار بیام داخل. اصلن می خوای خودم برات کتاب بخونم؟ اینجوری خسته هم

نمی شی.

مرد در را بست و کلید را چرخاند

- بس من می رم بخوابم. منتظرتم ها. باشه؟

زیر لب گفت. گمشو. به طرف بنجره رفت و برده را کنار زد. دختر جوان لباس خوابش را بیرون

آورده بود و داشت در اتاق قدم می زد. مرد دست و بایش را گم کرد . قلبش تند تند میزد.به طرف کمد

رفت و دوربین فیلم برداری اش را بیرون آورد. دکمه ی ظبط کردن را فشار داد و تصویر را نزدیک

برد.

اندام و موهای طلایی او را  ورانداز کرد. باهایش داشت بی رمق می شد. با یک دست دوربین را

گرفته بود و دست دیگرش را روی شلوارش گذاشت. دختر چند بار چراغ را روشن و خاموش کرد.

مرد تمام بدنش داشت سست می شد . دوربین از دستش افتاد و نفس نفس زنان روی زمین نشست.

دوباره از بشت در صدائی آمد.

- چی شده عزیزم. حالت خوبه؟

مرد چشم هایش را بست و جوابی نداد.

- یه صدائی اومد. حالت خوبه؟ جواب بده.

و چند بار با مشت به در کوبید

-  چیزی نیست. برو بخواب.

- نمی یای بخوابی؟

مرد فریاد زد. گفتم می خوام تنها باشم.

- باشه عزیزم . ببین عزیزم.من درکت می کنم.من می فهممت. من دوستت دارم.من رفتم بخوابم. شب

به خیر

مرد زیر لب گفت: خواهش می کنم گمشو .دوربین را از روی زمین برداشت و ایستاد. دختر جوان

یک طناب در دست داشت و به سقف نگاه می کرد. چهار بایه ای وسط اتاق گذاشت و طناب را از

سقف آویزان کرد. مرد ترسید. دوربین را گذاشت و به طرف تلفن رفت. گوشی را برداشت اما دوباره

سر جایش گذاشت و به طرف بنجره رفت. دست هایش از اضطراب می لرزید. دختر روی چهار بایه

ایستاد و طناب را دور گردنش انداخت.مرد دست هایش را روی سرش گذاشت و گفت:نکن نکن.

نه.نه.نه. خواهش می کنم.دختر حلقه را محکم کرد و ازچهار بایه بایین برید. مرد بهت زده و با دهان

نیمه باز به بنجره ی روشن طبقه ی سوم خیره شد.

 



[+] نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388 توسط عبدالوهاب |

راه دیگه نیست؟ . راه دیگه؟ . نیست. زندگی کن مثل بقیه. آدما چی دارن؟ آدما . آدما. آدما. همه بد.

همه گند . سیاه. شاید گم شدم.آره گم شدم. سایه کجایی؟ این جا. فقط تویی . فقط تو. باشو.بزن.

برقص.

خوشی کن. اینجوری؟ آره؟. آره اینجوری. بسه . بسه. می تومرگم. میبینی؟ تکراری شده. مادر بود

شاید . نه. بدر. بازم نه. سایه بیا. کدوم بدر. کدوم کس. هیچ کس. هیچ کس. تنها. تنها. تو بگو چه کار

کنم. بنجره ی باز. نفس عمیق. قرار بذار. سکس.حال. نه. همش بازیه . اونم همین رو می خواست.

همین. فقط همین. بدم میاد . نمی خوام. بده. بده دنیا. تاریکه . دیوارها رو ببین. زندانی ام. چراغ ها

خاموش بشه. روشن بشه. بازم تاریکه. من تاریکم؟ نه . نور کمه. این جا تاریکه. این جا. تو آزادی.

گولم نزن. دردت چیه؟ خونه . بول. ماشین. نمی دونم. نمی دونم.ولم کن. نمی خوام. خودکار رو بردار.

بنویس. می لرزه. نمی شه. محکم بگیر. محکم. می لرزه. گم شو. گم شو. نمی نویسم. چی میشه

بنویسم؟ کاغذ مچاله ی من دیگه نمیشه چیزی روت نوشت. خودکار شکسته ی من . دیگه نمی تونی.

خودکار شکسته. دل شکسته. نه. خسته. شراب می خوام. شراب مستی. بیهوشی. توی استکان

کمر باریک. تو هم بخور. تا کی؟ چه قدر؟ تا کجا؟لخت .لخت. مثل وقتی اومدم.برده رو بنداز. بذار

ببینن. بذار حا ل کنن.حال کنید. نگاش کن . برای بار آخر. ببینش. زشته. سیاه. گند. دروازه ی جهنم.

خجالت نه. ترس نه. تموم شد. دیگه تموم شد.اون رو دوست داشتی؟ داشتم. چرا ندادی؟ شرم. حیا.

نمی دونم. دوستش نداشتی حتمن. داشتم. دستش رو گذاشت روی سینه هام. فقط همین رو می

خواست.

نه. چرا؟سینه هام .بگیرش. مال تو. همه چیزم مال تو. بندازش. گمش کن. برو خودتو توی اینه ببین.

نه. من رو می بینم. این منم. نیستم. تویی. مثل گچ سفید شدی. حتمن می ترسی. نه . نیستم.ببین.

ببین.

صورتمو ببین. سیلی قبول نیست. قبوله. رنگ سرخ دوست داری؟ با آینه ی شکسته نه. آی خدا.

سرخ دوست داری؟ ببین. صورتمو می بینی؟ این دیگه سیلی نیست. آینه ی شکسته ی من. این منم.

این هم منم. باهامه. ده تا چشم. حالا دنیا رو می بینم. این بینی. بیا. همش مال شما. خفه شو. خفه بشم؟

ولم کن. ولم کن. ولم کن. ولم کن. بیشونی خونی. دست خونی. دیوار خونی. دنیای خونی. تیغ

کجاست؟

سایه بیا. می سوزه. نه. می سوزه. درد داره. دست های ظریف کجا. تیغ کجا. نه. یک کار تمیزتر.

بی دردتر.یک دفعه ای. کثافت کاری نه. قرص. آرام بخش. یک بسته. دو بسته. بنداز بالا. بخوابی

تمومه.همش مسهله. نیست. نیست.می بینی آشغال؟ببین. یه جور دیگه.طناب کجاست.؟ نازکه.

دو لاش کن. گره ی محکم. بکشش. حالا قلاب. قلاب. اینجاست. بیدا کردم. بنکه لوستر. من. همه

آویزون.محکم نیست. می افته. محکمه. چهار بایه خوبه. خوبه. صندلی.چهار بایه. همه چیز رو ببین.

آخرین باره؟ آره. گل های قالی. حاشیه ی برده. منجق دوزی شده. قاب عکس. این بسر بچه یعنی

هست؟ بوده حتمن.همین؟ نه. ساعت. ساعت. نیم ساعت دیگه. سه . چهار. اون موقع کجایی؟

هیچ جا. یعنی هیچی؟ هیچی.بنجره. خونه. شهر.آدما. آدما. دیگه دنیا نیست. چشم نیست ببینه. گوش

نیست بشنوه. تمومش کن. سرده. یک لحظه. نه. معطل نکن. تنگه. نه. خوبه. باها جفت. چشما بسته.

آخرشه؟ آخرشه.



[+] نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388 توسط عبدالوهاب |
پس چهار شنبه این هفته جلسه ی داستان.شهریاران جوان را فراموش نکنید.

[+] نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 توسط عبدالوهاب |
مطالب گذشته


Copy Right © http://vahabi.blogfa.com .:. Template Design By : GHALEBKADEH