خلوتی برای نوشتن

داستان و داستان نویسی

تبلیغات
جای بنر های شما

جاده ای بی عابر


من و او سرگردان


سایه ام خسته از این رفتن بی فرجام


من ولی می پویم


بی امان


تا نفس دارم و جان


شهری از دور به چشم پیداست


شهری از جنس بلور


خانه هایش پر نور


آسمانش آبی


مردمانش پر شور


از پس پنجره ها مهربانی پیداست


بوسه ها گرم تر ار آتش وعشق


نه به معنای هوس بازیهاست


دوستی ها همه پاک


ریشۀ فقر و فساد


مرده در دامن خاک


پادشاهش مردیست از تبار خوبی


زادۀ سوسن و یاس


در پس و گوشۀ شهر


نور رویش پیداست


مادرانش ز سر ناچاری،


تن خود را نفروشند به هیچ


دختران و پسرانش نیستند،

بی گمان


ساکت و سرخورده و گیج


هیچ کس در قفس ذهن خودش زندان نیست


لاجرم رابطه ها بی جان نیست


مردمانش پی یک لقمۀ نان،


نیستند در تب و تاب


حسرت رفتن میخانه به شب


وحشت از حرف و کلامی که نشیند بر لب


نیست در عالم بیداری و خواب


اندکی می گذرد،


سایه ام می گوید:


از چه رو خیره شدی


این سراب است، سراب

 

 



[+] نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 توسط عبدالوهاب |

 

_ کار منتقد چیست؟

_ موشکافی یک اثر هنری از نظر روانشناختی،ساختاری،فلسفی،اجتماعی و

حتی فیزیولوژیک طوری که بیخ و بن اثر را کند و کاو کند.

_ واقعن؟ عجب کار سختی، پس باید با تمام این مسائل آشنایی داشته باشد

_ بله ،همینطور است

_ را ستی، او که آن وسط نشسته و سخنرای می کند کیست؟

_ او را می گویی.یک آدم معمولی که فکر می کند منتقد است و علت ناتوانی در

خلق یک اثر هنری، از آثار دیگران و به خصوص هنرمندان جوان ایرادمی گیرد،داوری

می کند، به چالش می کشد ، به چالش کشیدنی رو به فرو شد.

_ چرا اینکار را می کند؟

_ در واقع  با این کار او را خوار می کند.هم در برابر جمع و هم در برابر خودش و

احساس برتری پدید نمی آید مگر با خوار داشت کسی.  حالا بگذار ببینیم چه می-

گوید

« آقای محترم،نمی خواهم شما را ناراحت کنم اما حقیقتش این است که شما

حرفی برای گفتن ندارید»

 

_ شنیدی چه گفت؟

_  بله، مخاطبش همان جوان تازه کار بود.من اثرش را خوانده ام ،انقدر ها هم بد ن

بود ،آدم با استعدادی است اما همانطور که گفتی او را خوار کرد.

_ بله، زیرا این جوان به علت نا آگاهی از مسائل ادبی توانائی دفاع از اثرش را ندارد

و نمی داند که این سخنران تنها نظرات شخصی اش را بیان می کند.

_ به نظر تو حرف هایش را قبول می کند؟

_ بله،او نیاز به یک راهنما را در خود احساس می کند. کسی که بتواند به او تکیه

کند و چه بد نیاز یست اگر تا به آخر ادامه داشته باشد و معمولن هم ادامه دارد.

در واقع آن سخنران نباید و اجازه ندارد آن اثر را که  برخا سته از یک طرز فکر است

رد کند، او فقط اجازه دارد به  بررسی آن بپردازد .او نمی داند  هنر همواره در حال  

 تحول و دگرگونی ست، بنابر این نمی توان اصول و قواعد دائمی برای آن در نظر

گرفت.در اینصورت باید در همان قالب بندی عصر" باروک " دست و پا می زدیم . او در

مورد اثری  که  خلق شده  حرف نمی زند، بحث او بر سر اثری است که میتوانست

  خلق شود  و این دور از واقعیت   است.

_ پس می توانیم بگوییم او دچار توهم است

_ بله، همینطور است

_ به نظر تو این جوان چاره ی دیگری هم دارد؟ قیافه اش را ببین، به نظر کمی

سرخورده شده

_درست است.اما همانطور که گفتم او تصور می کند به این سخنران خوار شمار

احتیاج دارد  و بدون او نمی تواند پیشرفت کند در صورتیکه او باید آگاهی خود را

 بیشتر کند و از او فراتر رود، بعد  نگاهی به پایین بیاندازد و آن وقت است که متوجه

 کوچکی او می شود.

_  راستی، آن طرف میز را نگاه کن

_ کجا؟

_ آن طرف،آن طرفی ها را نگاه کن.آن چند نفری که دارند چپ چپ سخنران را نگاه

می کنند،به نظر می آید با او مخالف اند.

_ بله، اما نه به علت نادرستی حرف هایش و درستی حرف های خودشان.نه به

علت دفاع از آن جوان با استعداد و سر خورده.بلکه به این علت که او عضو گروه آنها

 نیست و گروه دیگری تشکیل داده و اکنون طعمه ی آنها را که همان جوان سر

خورده است به  تور زده.

_ عجب، که اینطور.پس ادبیات چه می شود؟هدف مگر تعالی ادبیات و پرورش

استعداد های جوان نبود؟

_ شوخی می کنی. بگذار خیالت را راحت کنم.این جا هدف نه ادبیات است،نه نقد

و نه پیشبرد اهداف  

گروه،این جا "هدف خواست قدرت است و بس"



[+] نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389 توسط عبدالوهاب |
مطالب گذشته


Copy Right © http://vahabi.blogfa.com .:. Template Design By : GHALEBKADEH