همین روزها می روم

اتاقم خالی می شود

دیگر چشمم به این پنجره ها نمیافتد که همیشه بسته است

حتی وقتی باران می بارد

وصدای شر.شرش را میشنوم

فریادهای من در سکوت ممتد اتاق محو می شود

دیگر نیستم تا از چهره ی من بخوانید.

هر آن چیز را که باید گفت

خودکلر شکسته ام را میگذارم برای شما

هر چند دیگر توان این را ندارد سازهای ناکوک زمانه را به روی کاغذ بیاورد

اما تنهائی ام را با خود می برم

بدون او من هیچم

ذره ای پوست و استخوان

حتی سایه هم ندارم

چشمم به آینه می افتد

این بار بغض من است که جای آینه میشکند

رفتن بهترین بهانه است

دلتان هوایم را کرد

عکسم این جاست

با لبخندی ابدی

و چشمانی که به سیاهی تمامی روزهایم است

همین روزها می روم

و اتاقم تنهائی اش را جشن می گیرد