سکوت در داستان
در موسیقی لحظه ای داریم به نام سکوت.یعنی کلیه ی نت ها متوقف می شوند اما در ذهن شنونده
چیزی در حال رخ دادن است.
شنونده می داند بعد از این سکوت قرار است اتفاقی بیافتد و میمینیم که این سکوت نه تنها ذهن
شنونده را از آهنگ دور نمی سازد.بلکه ذهن او را به چالش وا می دارد.
.در داستان نویسی مدرن نیز چنین چیزی وجود دارد و در آثار اکثر نویسندگان مدرن(آنهایی که
سرشان به تنشان می ارزد) چنین لحظه ای یافت می شود.
.البته این بحث کاملن با مقوله ی تعلیق تفاوت دارد.چیزی بسیار ضریف تر و هنر مندانه تر ا
ست.نویسنده .می تواند هزاران اتفاق را در باره ی موضوعی که مشغول نوشتنش است
به روی کاغذ بیاورد اما نویسنده ی فهیم همچین کاری نمی کند.
اتفاقات را بر می گزیند. و هنر بر گزیدن او زمانی معلوم می شود که خواننده اتفاقات بر گزیده نشده
را نیز در ذهن خود به چالش در بیاورد و می توان گفت این همان لحظه ی سکوت در داستان است.
قلم نویسنده از حرکت باز می ایستد و این دقیقن همان لحظه ای ا ست که ذهن خواننده به کار می افتد
.و می شود گفت از این طریق ما تفکرات خواننده را نیز ارج می نهیم و این باعث می شود تخیلات
او شاید فراتر از چیزی که ما روی کاغذ می آوریم نیز به برواز در آید و می توان گفت این یکی
از رازهای موفقیت نویسندگان بزرگی همچون همینگوی و کارور بوده است.
فرقی نمی کند ما سوم شخص بنویسیم یا اول شخص.در هر صورت امکان این کار وجود دارد .
در این جا اگر نگاهی به سبک کلاسیک بیاندازیم می بینیم از این نظر حتی ذره ای برای خواننده
ارزش قائل نیستند و نوشته هایشان سراسر تحمیل است.یعنی دیکتاتوری مطلق نویسنده بر مطلب
نوشته شده و ذهن خواننده.
مطلب دیگری که می خواستم بگویم در مورد باز نویسی داستان است.نمی دانم نویسنده ای که
حاضر نیست تراوشات ذهنی خود را 3 یا 4 بار به روی کاغد بیاورد و اشکالات آن را بر طرف
کند چگونه توقع دارد یک خواننده ی فهیم .آن را حتی برای یک بار بخواند.کاری که امروزه متداول
است.
.