یک شعر
امروز می خوام یکی از شعر هام رو براتون بزارم
هیچ جا
پشت این دیوارها زیباست
کوه
دریا
آسمان آبی
اما دلم این جاست
من به این دیوارها عادت کرده ام
من را می برند به جاهای دور
لحظه ای که به تابلوی روی دیوار خیره شدم من را به کلبه ی چوبی ام بردند
خودم را میان چمن ها رها کردم
چه زیبا مرا بوسیدی
زیبای من در این دیوارها چه می کنی
انقدر آن سوی دیوارها را به رخم نکشید
امشب قرار است من را به هیچ جا ببرند
می دانید کجاست؟
نمی توانید بیدایش کنید
من قولش را گرفته ام
امشب
همین امشب
وقتی تنم من را باور ندارد
وقتی نمی توانم بگویم این منم یا نیستم
کم کم میان نفس هایم گم می شوم
کسی نیست به من بگوید کجایم
جای غریبیست این هیچ جا
این دیوارها از دنیای شما زیبا تر است
هر صبح به امید دیدنش بیدار می شوم
و آرزو می کنم یک شب من را به هیچ جای ابدی ببرند
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 14:58 توسط عبدالوهاب
|