جایی که رنگها سبز می شوند
مرد روی مبل نشسته و عینکش را تمیز می کرد که زنگ در به صدا آمد. از چشمی
بیرون را نگاه کرد. دو سرباز و یک مامور لباس شخصی ایستاده بودند.
مرد ترسید و در را باز نکرد.
- باز کن و گر نه در رو می شکنیم
آرام لای در را باز کرد
- با کی کار دارید؟
- حکم بازرسی داریم
- کارت شناسائیتون رو نشون بدید
ما مور با عصبانیت به سربازها اشاره کرد. او را هل دادند و وارد خانه شدند.دو سرباز
مشغول گشتن خانه شدند. کشوها را بیرون ریختند. لباس ها را بخش کردند وسط اتاق
و سراغ کتابخانه و دست نوشته های رویی میز رفتند. مرد مات و مبهوت نگاه می کرد.
- من یک خبر نگار ساده ام.دنبال چی می گردید؟
مامور با خونسردی توی سالن قدم می زد. بدون اینکه نگاهی به او بیاندازد بوزخندی زد
وگفت: خفه شو
- یعنی چی خفه شم؟بگید دنبال چی هستید؟
مامور کت چرمی اش را روی مبل انداخت و آستین هایش را بالا زد
- یا خفه می شی یا خفت می کنم.سعی نکن من رو دست بندازی. زرنگ تر از تو رو گیر
انداختم.آره. خیلی زرنگ تراز تو. سرباز. کارت شناسائی رو بیدا کردی؟
سرباز کارت شناسائی را به او داد
- در ساکم. درشو. رمز شو می گفتم
مامور کارت شناسائی را نگاه می کرد
- کاوه سرخوش
- کاوه سر خوش دیگه کیه؟همچین کسی رو نمیشناسم
کارت را جلوی او گرفت
- باز هم می زنی زیرش؟
- عکس بله.عکس خودمه. ولی اسم و فامیل نه. عجب بازی مسخره ای
ما مور با کف دست آرام به صورت او زد. مثل وقتی که می خواهی از سر تقصیر
بچه ای بگذری.
- آره. عجب بازی مسخره ای.عجب مارمولک مسخره ای. عجی بست فطرتی هستی تو
- بگید چی می خواهید؟ چی. چی می خواهید؟
- فقط من سوال می کنم. خیلی با احترام دارم باهات رفتار می کنم.در نوع خودش
بی سابقه ست.باید دستو بات رو می گرفتیم می نداختیمت توی ماشین و خلاص
مرد با عصبانیت گفت:من کاری نکردم
با ناخن گوشش را کشید و گفت:تو تبئه ی انگلیس هستی.نام بدر جورج.نام مادر فاطمه
مدارکی داریم که نشون می ده هفته یبیش با یک برواز خارجی وارد ایران شدی.
- این قلابیه. این قلابیه.بذار کارت شناسائی خودم رو بیارم
سرباز ها جلویش را گرفتند و مانع رفتن اش به اتاق شدند. ما مور سیگاری از جیبش
بیرون آورد و آتش زد.
- توی آشوب های سازمان دهی شده ی دیروز یک نفر مرده. می دونی کجا؟ دو تا کوچه
بالاتر
مرد نفس عمیقی کشید
- بله
عکسی از جیبش بیرون آورد و جلوی او گرفت
- این دختره رو می شناسی؟
- نه خیر
- این همون کسیه که دیروز کشته شده. خوب نگاش کن. حتمن یادت میاد
- منظورتون رو نمیفهمم
دودسیگار را توی صورت او فوت کرد و گفت: منظورمون رو نمی فهمی؟ دیروز ساعت
چهار بعد از ظهر کجا بودی؟
مرد زیر لب گفت: نوشتم. غذا خوردم. نوشتم. دست شوئی. بله. ساعت چهار دقیقن توی
دست شوئی بودم.
مامور سیلی محکمی به او زد
- خودت رو مسخره کن بوفیوز. سرباز چی بیدا کردی؟
- قربان.این اسلحه رو بیدا کردیم
- نه . نه. اونقدرها هم حرفه ای نیستی
مرد که باهایش شل شده و احساس ضعف می کرد. روی مبل نشست
- این مال من نیست. این مال من نیست
- چرا. مال خودته. فکر کن یادت میاد
دست هایش را روی سرش گذاشت و گفت: می گم این مال من نیست
مامور روبروی او قدم می زد
- ما خودت رو می شناسیمبدر و مادرت رو و از همه مهمتر خواهرت.عجب تیکه ایه.
آدرسش رو داریم .می خوای به جای تو اون رو ببریم؟همین کار رو می کنیم. معامله ی
خوبیه.مگه نه؟
مرد دست هایش را مشت کرده و دندان هایش را به هم فشار می داد.
مامور با خشم گفت: چرا چشمک می زنی مردیکه؟منظورت چیه؟
- نه. این تیک. تیک عصبیه
- چون می خوام ترتیب خواهرت رو بدم عصبی شدی؟
مرد از جایش بلند شد . در حالی که فحش می داد یقه ی او را گرفت.یکی از سربازها
جلو رفت و با توم را به کمر او کوبید.
در همین لحضه سر و صداهایی به گوششان خورد.به طرف بالکن رفتند و نگاه کردند.
مردم دسته دسته از کوچه ها وارد وارد خیابان اصلی می شدند. برچم ها را بالا گرفته و
شعار می دادند.
مرد که از شدت ضربه روی زمین افتاده بود. با شنیدن شعارها سرش را بالا آورد و
نگاهی به بالکن انداخت.مامور بی سیم اش را بیرون آوردهو چیزی می گفت. با اسلحه ی
کمری اش نشانه گرفت و چند بار شلیک کرد.یک نفر از بین جمعیت جمعیت روی زمین
افتاد. مردم به طرف ساختمان دویدند. مامور که دست باچه شده بود دوید داخل خانه.
در همین لحظه مرد از جایش بلند شد تا بشت مبل بناه بگیرد که مامور گلوله ای به طرف
او شلیک کرد.
صدای مردم را که از بله ها بالا می آمدند. می شنیدند. ترس سرا بای وجودشان را گرفته
بود.با اینهمه آماده ی شلیک بودند.
در شکسته شد. با شلیک گلوله. نفری که جلوتر از همه بود روی زمین افتاد اما بقیه موفق
شدند آنها را بگیرند.
- باید بکشیمشون
- ما مثل اینا قاتل نیستیم
- باید محاکمه بشن
- بسر من رو کشتن این بست فطرت ها
- این رو باید بکشیم
- آره. این حروم زاده رو باید بکشیم
یقه ی مامور لباس شخصی را گرفتند. به بالکن بردند و در حالی که اتماس می کرد به
زیر انداختند.
مرد بازوی زخمی اش را گرفته و نفس نفس میزد. به طرف بالکن رفت و با دیدن مغز
متلاشی شده ی مامور شروع کرد به خندیدن.