یک مطلبی درباره ی کتاب خوندن بگم.
کاری که من در طی این دوسال اخیر خیلی انجام می دادم کتاب خوندن بود.طوری که خیلی وقت ها
هفته ای سه یا چهار کتاب می خوندم البته در کنار این به صورت جدی می نوشتم تا اینکه چند
روز پیش به پیشنهاد یکی از دوستان شروع به خواندن کتاب "جهان و تاملات فیلسوف" از ارتور
شوپنهاور کردم که باعث شد دید من نسبت به خوندن کاملن تغییر پیدا بکنه.در این کتاب بخشی
است در باب نویسندگی وسبک و بخش دیگری است در باب مطالعه و کتب که من به نویسندگان
جوان و تازه کار(خودم هم جزو اونها هستم) پیشنهاد می کنم حتمن بخونن.
در اینجا میخوام چند مطلب از این کتاب رو بنویسم.
هنگامی که مطالعه می کنیم شخص دیگری به جای ما فکر می کند:ما فقط جریان ذهنی او را
تکرار می کنیم.بنا بر این در مطالعه بخش اعضم تفکر به جای ما انجام شده..به همین دلیل است که
هنگامی که پس از چندی اشتغال خاطر به افکار خودمان . به مطالعه می پردازیم احساس آسودگی
می کنیم.اما هنگام مطالعه ذهن در واقع جولانگاه افکار شخصی دیگر می شود.بنا بر این گاه اتفاق
می افتدکه شخصی که فراوان-یعنی تقریبن تمام روز را- مطالعه می کند و در فواصل آن هم وقت
خود را با اشتغالات خالی از تفکر هدر می دهد. به تدریج توان خود اندیشی را از دست می دهد:
همچون شخصی که همواره سواری می کند و عاقبت راه رفتن را از یاد می برد. گر چه مطالعه ی
بیشتر فضلا اینگونه است:خودشان را خرفت می کنند.
بقیه مطالبش رو زحمت بکشید خودتون بخونید. و من اینجا این پیشنهاد رو به نویسندگان تازه کار
می کنم(مثل خودم) به اندازه ای بخونید که با نویسنده های مهم و سبک هاشون آشنایی
پیدا کنید و سعی کنید شاخص ها رو بخونید.و خود من فکر می کنم بهترین داستان هام رو زمانی
نوشتم که کمتر می خوندم.پس فکر کنید و بنویسید و سعی کنید مسائل عمیق رو به صورت
خیلی راحت و ساده روی کاغذ بیارید.شاید خیلی ها فکر کنن و بهتون بگن داستانتون سطحی است
ولی مطمئن باشید اگر برای اون وقت گذاشته باشید و بهش فکر کرده باشید اون داستان تا ابد
توی ذهن خواننده می مونه.