مرد در اتاق را قفل و چراغ ها را خاموش کرد.رفت جلوی بنجره و به ساختمان روبرویی خیره شد.

چراغ های طبقه ی اول خاموش بود. در طیقه ی دوم مردی با زیربوش رکابی وارد اتاق شد. شلوارش

را عوض کرد و به گوشه ی اتاق رفت.سرش را کج کرد اما دیگر نمی توانست او را ببیند و بعد از

چند دقیقه چراغ خاموش شد.

خسته شد و لبه ی بنجره نشست. چراغ طبقه ی سوم روشن شد. دختر جوانی با لباس خواب سفید

به این طرف و آن طرف اتاق می رفت و بعد شروع کرد به رقصیدن. مرد در انتظار اتفاق تازه ای بود. بلند

شد. سیگاری از روی میز برداشت و آتش زد. دختر آمد کنار بنجره و برده را کاملن کنار زد.

زن از بشت در گفت: داری چه کار می کنی؟

- کتاب می خونم

- بس چرا چراغ خاموشه؟

مرد با کلافگی گفت: چراغ مطالعه رو روشن کردم

- خوب من باید بدونم شوهر عزیزم هر شب میاد توی این اتاق. چه کار می کنه. نباید بدونم؟

 لای در را باز کرد و گفت: دارم کتاب می خونم . تنهام بذار

- بد اخلاق نشو دیگه. بذار بیام داخل. اصلن می خوای خودم برات کتاب بخونم؟ اینجوری خسته هم

نمی شی.

مرد در را بست و کلید را چرخاند

- بس من می رم بخوابم. منتظرتم ها. باشه؟

زیر لب گفت. گمشو. به طرف بنجره رفت و برده را کنار زد. دختر جوان لباس خوابش را بیرون

آورده بود و داشت در اتاق قدم می زد. مرد دست و بایش را گم کرد . قلبش تند تند میزد.به طرف کمد

رفت و دوربین فیلم برداری اش را بیرون آورد. دکمه ی ظبط کردن را فشار داد و تصویر را نزدیک

برد.

اندام و موهای طلایی او را  ورانداز کرد. باهایش داشت بی رمق می شد. با یک دست دوربین را

گرفته بود و دست دیگرش را روی شلوارش گذاشت. دختر چند بار چراغ را روشن و خاموش کرد.

مرد تمام بدنش داشت سست می شد . دوربین از دستش افتاد و نفس نفس زنان روی زمین نشست.

دوباره از بشت در صدائی آمد.

- چی شده عزیزم. حالت خوبه؟

مرد چشم هایش را بست و جوابی نداد.

- یه صدائی اومد. حالت خوبه؟ جواب بده.

و چند بار با مشت به در کوبید

-  چیزی نیست. برو بخواب.

- نمی یای بخوابی؟

مرد فریاد زد. گفتم می خوام تنها باشم.

- باشه عزیزم . ببین عزیزم.من درکت می کنم.من می فهممت. من دوستت دارم.من رفتم بخوابم. شب

به خیر

مرد زیر لب گفت: خواهش می کنم گمشو .دوربین را از روی زمین برداشت و ایستاد. دختر جوان

یک طناب در دست داشت و به سقف نگاه می کرد. چهار بایه ای وسط اتاق گذاشت و طناب را از

سقف آویزان کرد. مرد ترسید. دوربین را گذاشت و به طرف تلفن رفت. گوشی را برداشت اما دوباره

سر جایش گذاشت و به طرف بنجره رفت. دست هایش از اضطراب می لرزید. دختر روی چهار بایه

ایستاد و طناب را دور گردنش انداخت.مرد دست هایش را روی سرش گذاشت و گفت:نکن نکن.

نه.نه.نه. خواهش می کنم.دختر حلقه را محکم کرد و ازچهار بایه بایین برید. مرد بهت زده و با دهان

نیمه باز به بنجره ی روشن طبقه ی سوم خیره شد.