و خدا تنها بود

پيش از آنكه من و تو بازيچه شويم

و دستهامان به خون هم آلوده

تنهاي تنها

پيش از انكه مشتهاي گره خورده را،

به سوي هم پرتاب كنيم

و خرسند شويم از چيدن گلهاي باغچه

و من از او به ارث برده ام

تنهائيم را

و حال به دنبال عروسكي كوكي مي گردم

براي سرگرمي ام

و بعد از فرسوده شدنش

 راحت تر از هميشه

به دور بيندازم

ولي با خود مي گويم:

مگر مي توان انقدر سنگدل بود

حتي با عروسكي كوكي

بهتر آن است،

تنهائيم را با خود بكشم

من نمي توانم عروسكي را بكشم