وارث
و خدا تنها بود
پيش از آنكه من و تو بازيچه شويم
و دستهامان به خون هم آلوده
تنهاي تنها
پيش از انكه مشتهاي گره خورده را،
به سوي هم پرتاب كنيم
و خرسند شويم از چيدن گلهاي باغچه
و من از او به ارث برده ام
تنهائيم را
و حال به دنبال عروسكي كوكي مي گردم
براي سرگرمي ام
و بعد از فرسوده شدنش
راحت تر از هميشه
به دور بيندازم
ولي با خود مي گويم:
مگر مي توان انقدر سنگدل بود
حتي با عروسكي كوكي
بهتر آن است،
تنهائيم را با خود بكشم
من نمي توانم عروسكي را بكشم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۸۸ ساعت 10:11 توسط عبدالوهاب
|