دور تا دور مطب مبل چیده بودند،مبل های چرمی قهوه ای رنگ.همه روی مبل نشسته بودند،

همه،به جز من،نگاهم می کردند،انگار چیز دیگری آنجا وجود نداشت.مردی که روبرویم

نشسته بود،دست برد تا از کت چرمی اش چیزی بیرون بیاورد.باید می کشت،می کشت

کاش همان جا کار را تمام می کرد،کاش..

 

دکتر پشت میزش نشسته بود و با ابروهای گره خورده گفت:جائیت درد می کنه؟کمرت،

گر دنت.

_ نه،آقای دکتر

دستی به کراوات قهوه ای رنگش کشید و روی صندلی اش لم داد

_ ضربه ای به کمر یا  گردنت خورده؟

_ نه ،نه آقای دکتر

زنم پرید وسط حرف من و خواست چیزی بگوید،با انگشتم اشاره کردم که ساکت شود.

دکتر لبخند زد،آمد طرف من و موهای پایم را کشید

_ حس می کنی؟

دستم را گذاشتم روی پیشانی ام و نفس عمیقی کشیدم

_ بله

_ مشروب زیاد می خوری؟

_ به شما ربطی داره؟

زیر چشمی نگاهی به زنم انداخت،بله،نگاهش کرد و شروع کرد به قدم زدن در اتاق

_ به من ربط داره،شما مریض منی و باید همه چیزت رو بدونم

پوزخند زدم و گفتم: همه چیزم؟

دفتر چه ی بیمه ام را باز کرد و گفت:در هر صورت باید از ستون فقراتت عکس گرفته بشه.

عکس را که بردیم گفت: نخاع شما آسیب دیده

دفتر چه را پرت کردم توی صورتش و گفتم: من خسته ام،برای همین نمی تونم راه برم،

عوضی

دستش را روی میز کوبید و با عصبانیت گفت:ببریدش پیش یک روانشناس خانم،چرا

آوردینش اینجا؟ببریدش بیرون.

زنم در حالی که گریه می کرد،دسته های صندلی چرخ دار را گرفت و من را برد بیرون. از

روز اول کارش شده بود فقط همین.گریه،گریه.

 

وارد اتاق شد و ایستاد بالای سرم،لباس قرمز و چسبانی پوشیده بود تا باسنش بیشتر،هر چه

بیشتر توی چشم باشد.از من خواست بلند شوم،من،بلند شوم و دوش بگیرم،اما من با همان

لباس کار روی تخت دراز کشیده بودم،خسته بودم و احتیاج به خواب داشتم.

 

نزدیک غروب بیدار شدم،زنم کمک کرد،کمک کرد تا پشتم را به تخت تکیه بدهم،دست و

پایم را ماساژ داد و کمک کرد لباس هایم را بیاورم بیرون،بیرون بیاورم از تنم.زیر بغلم را

گرفت تا بروم دستشوئی که هر دو نقش زمین شدیم.آن موقع هم گریه کرد.گریه،گریه.مجبور

شد یکی از همسایه ها را صدا بزند تا من را،من را که آنطور افتاده بودم و دستم رفته بود

زیر تنم،بخوابانند روی تخت.

چند روز گذشت اما خستگی من،خستگی ام رفع نشد.زنم تلفن بی سیم را آورد تا با مدرسه

تماس بگیرم،خودش هم کنارم ایستاد تا ببیند چه می گویم.مدیر گوشی را برداشت و با صدای

خش دار گفت:بله؟

_ من هستم آقای مدیر،دبیر تاریخ،آقای...

حرفم را قطع کرد و با عصبانیت گفت:معلومه کجائید،فصل امتحانات،گذاشتید رفتید، بدون

هیچ اطلاعی.

می توانستم تصورش کنم،با قد کوتاه و شکم گنده اش،روی صندلی پشتی بلند تکیه داده،با یک

دست گوشی تلفن را گرفته و با دست دیگرش سیگار دود می کند.

_احتیاج به استراحت دارم،من خسته ام آقای مدیر،امیدوارم درک کنید

_ یعنی چی خسته ام آقا،یعنی چی؟اگر ،اگر که تا آخر هفته نیائید،براتون جایگزین میذاریم.

حالم به هم می خورد از سادگی ام،از سادگی ام حالم به هم می خورد،روزی که حکم استخدام

را با آب و تاب دستم دادند،مدیر به من می خندید،معلم ها چپ چپ نگاه می کردند.

 

چند روز بعد چند تا از معلم ها آمده بودند دم خانه،زنم با عجله ریخت و پاش های اتاق را

جمع و جور کرد،لگن را گذاشت توی دست شوئی و موهایم را شانه کرد.دستش را گرفتم

_ بهشون بگو من نیستم،نمی خوام بیان داخل

دستش را کشید و گفت:یعنی چی؟اومدن عیادت،دسته گل آوردن

_ به گور پدرشون لعنت،اگه اومدن داخل،همه چیز رو به هم می ریزم

 

زنم تصمیم گرفت من را،من را که اینطور بودم را ببرد پیش بهترین دکتر مغر و اعصاب

و این شد که شد. صندلی چرخ دار کرایه کردیم،رنگش آبی بود و چند جایش زنگ خورده

بود،برای هیکل من کوچک بود.من که به جز پدر و مادر پیرم کسی را نداشتم،هیچ کس را،

کارگر گرفتیم تا من را جا به جا کند.چشم های زنم همیشه سرخ و خیس بود،همیشه.

همسایه ها دم در ایستاده و پچ پچ کنان نگاهم می کردند،فکر می کردند احمق ها فلج شده ام،

دلم می خواست بروم جلو،بگویم:آهای،من خسته ام،فقط همین.

 

کنار پنجره  بودم و بیرون را نگاه می کردم،هوا سرد بود،بله،برف روی شاخه ها نشسته بود

،برف،پدر کتاب می خواند،پشت میز تحریر،پشت میز تحریر چوبی اش نشسته بود،یک

دستش کتاب بود و یک دستش پیپ

گفتم:بابا؟

_ بله پسرم

_ بابا؟

_ بگو پسرم

سرش را از کتاب بر نمی داشت وپاهایش را روی هم انداخته بود،جلو رفتم،جلو،کتاب را از

دستش گرفتم و گفتم:بابا یک لحظه به من گوش کن

کتاب را بست،داخل یکی از قفسه های کتابخانه گذاشت

_ گوشم با توست پسرم،بگو

_ گوش کن بابا،یک سوال دارم

_بپرس

_ چرا من رو درست کردی؟ها؟من به چه دردی می خورم؟

دستش را روی پیشانی اش گذاشت و نفس عمیقی کشید

 
_ تو به خیلی دردها می خوری پسرم،خیلی دردها

_ آدم وقتی یه چیزی درست می کنه باید بدونه برای چیه

گوشه های چشمش خیس شده بود

_ این خواست خدا بوده پسرم،خواست خدا

توی چشم هایش نگاه کردم و گفتم:دروغ می گی بابا،دروغ می گی

 

به زنم گفته بودم،گفته بودم به آنها خبر ندهد،خبر داد احمق،گفت به آنها،پدرم حالش بد شده

بود،برده بودندش بیمارستان،اما دیر شده بود،رگهای قلبش گرفته بود.

زنم به سر و صورتش می زد،مادر پنجه هایش را توی خاک فرو می کرد و می ریخت روی

سر و صورت اش،روی قبرش چند حلقه گل گذاشته بودند،گل های قرمز،مردی با کت و

شلوار مشکی،قرآن باز کرده بود و نمی دانم کدام سوره بود که می خواند.بقیه ی فامیل هم

دور تا دور قبر نشسته بودند،نمی خواستم نگاه کنم،رویم را برگرداندم آنطرف.زنی چادر

مشکی، داشت حلوا خیرات می کرد،یک  دختر بچه هم دنبال سرش بود.

 

اصرار داشت کارگر مرد بگیریم،بهانه اش این بود که یک زن نمی تواند هیکل سنگین من را

جا به جا کند.هر وقت جابه جایم می کرد،دستش را روی کمرش می گذاشت و ناله می کرد.

قضیه را می دانستم از چه قرار است.

 

شب ها لخت می شد و کنارم دراز می کشید،با انگشت هایش نوازشم می کرد،پاهایم،پاهایم را

هم همینطور.همه جا،هیچ جا،بدنش را می مالید به من،نگاهش نمی کردم،سرش را روی

سینه ام می گذاشت،می گفت:می تونی؟،جواب نمی دادم،خسته بودم.

 

نشست لبه ی تخت،کاسه ی سوپ دستش بود و آرام آرام می گذاشت توی دهانم.نگاهی به

پنجره انداختم و گفتم:پرده رو بنداز

_ نمیندازم،اتاق تاریک می شه،بدنت به نور احتیاج داره

نگاهی به صورتش انداختم،دیدم،دیدم که چروکیده شده بود،کنار چشمش

لبخند زد و گفت:می خوام یک تلویزیون رنگی برای اتاقت بگیرم،می ذاریمش اونجا،با

دستش به میز چوبی که روبروی تختم بود اشاره کرد.

_ تلویزیون نمی خوام،نمی بینم

صدایش را نازک کرد،گفت:حالا می بینی

شیشه ی مشروب را روی میز عسلی کنار تختم گذاشت،گفت  بخور،گفت بخور،گفت انقدر

بخور تا جونت در بیاد،بمن چه.بیرون رفت و  در اتاق را محکم بست.یک لیوان،دو لیوان.

اتاق دور سرم می چرخید،طرح های روی دیوار به هم ریخته بود،قاب ها بر عکس بودند،

روی زمین بودم یا هوا،نمی دانم.

گوشم را تیز کردم و صداهایی که از اتاق کناری می آمد را شنیدم.وقتی با یک لیوان آب وارد

اتاق شد،جلوی پایش تف انداختم.

_ اگه،اگه،خسته،اینطور،خسته اگه اینطور نبو-دم،حالی،حالیت می کردم.

دستش را جلوی صورتش گرفت و گریه کنان بیرون رفت.کارگر را صدا زدم،آمد توی اتاق

و کنار تختم ایستاد،تی شرت سفید و شلوار مشکی پوشیده بود،پاچه ی شلوارش را گرفتم.

_ مرد،مردیکه،پول،پول می دم،پول،حال کنی،حال،که با زنم

دستم را کنار زد و گفت:مرد حسابی،خودم زن و بچه دارم

_ گم،گمشو،لشت رو بیرون،ببر بیرون از خونه ام

 

سرش را به چهار چوب در تکیه داده بود و نگاهم می کرد

_ چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟

من را نگاه می کرد،اما الان که فکرش را می کنم،انگار که،انگار که جای دیگری بود،ولی

من را نگاه می کرد.

_ کمرم درد می کنه

_ غذا چی داریم؟

_ چرا اینجوری می کنی،می گم کمرم درد می کنه،بدنم،همه ی استخونام

_ من دمپختک نمی خورم

نفس عمیقی کشید و گفت:تو مریضی،مریض

_ لگن رو بیار زن،لگن رو بیار،زود باش

همانطور اایستاده  بود و نگاه می کرد،فقط نگاه می کرد و انقدر ایستاد تا خودم را کثیف

کردم.

 

نشستم روی صندلی چرخ دار،نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم،زنم با عصبانیت گفت:تو که تا

دیروز خوب بودی،چرا اینجوری می شی؟چرا اینجوری می کنی؟راست بشین.

_ نمی تونم زن،نمی تونم،خسته ام

_ یعنی چی؟یعنی چی؟

_ باید بذاریمش اونجا،باید چرخ رو بذاریم توی انباری،دیگه نمی تونم بشینم

دست هایش را روی سرش گذاشت،همینطور که خدا خدا می کرد و اشک می ریخت از اتاق

بیرون رفت.

 

شب ها صدای گریه اش را می شنیدم،با چشم های خیس می آمد توی اتاق

_ فکر نمی کردم عاشق اون کارگر عوضی شده باشی،انقدر که شب ها براش گریه کنی

فقط می ایستاد،جواب نمی داد،نگاه می کرد،نگاهم می کرد و می رفت.دلم می خواست فحش

بدهد،کتکم بزند،از تخت پرتم کند پایین،اما انگار نه انگار

 

پرده رفته بود کنار،نور خورشید توی چشمم بود،صدا زدم،جواب نداد،با قاشقی که کنارم بود،

انقدر به تخت کوبیدم تا از حال رفتم.احتیاج به لگن داشتم،هر لحظه،بله،هر لحظه ممکن بود

خودم را کثیف کنم و از بوی گند خودم خفه شوم.پشتم می سوخت،انگار پشتم زخم شده بود،

یک زخم بزرگ به اندازه ی کف دست،بزرگ،می دانستم باید با اینجور زخم ها چه کار کرد،

آن را با تیغ تیز می بریدند،انقدر می بریدندتا تیغ به گوشت تازه برسد و بعد از ریختن ماده ی

ضد عفونی کننده که سوزش،سوزش زیادی دارد،آن را پانسمان می کردند. احساس گرسنگی

می کردم،چند بار خواستم خودم را از تخت پایین بیاندازم و سینه خیز به طرف آشپز خانه

بروم،اما نشد،چشم هایم را بستم،غذاهای مورد علاقه ام را تصور کردم،زنم سینی به دست

وارد اتاق شد،سارافون زرد پوشیده بود،همانی که من دوست داشتم،لبه ی تخت نشست و

ژله ی توت فرنگی را توی دهانم گذاشت،بعد کاسه ی خورشت را برداشت،خورشت قیمه،

روی برنج ریخت و آرام آرام توی دهانم گذاشت،نگاهم کرد و لبخند زد. بطری مشروب را

برداشتم،برداشتم از میز کناری ام وسر کشیدم.پدر کنار در ایستاده بود،خودش بود،خودش.

_ با-با،خودت،تو،تو،بگو،بگو اینجور،اینجوری نیست

آمد کنارم نشست،دست زبر اش را کشید روی صورتم

_ چرا پسرم،خیلی وقته اینجوریه

_ نه،نیس،نیست

دستش را کشید روی پاهایم

_ خیلی وقته،خیلی وقته پسرم

_ او،او،اون،عم،عمل ،لعنت-ی

_ آره،از همون موقع

_ ن-ه،نه،درو،درو،دروغ،درغگو،هم،همتون،هم،همه

 

نزدیک غروب، دو مرد با روپوش سفید وارد خانه شدند.با شنیدن بوی گند،بوی گند من،

ماسک زدند و دستکش به دست کردند.من را بلند کردند و گذاشتند توی آمبولانس.

 

توی ایوان آسایشگاه،روی صندلی چرخ دار نشسته ام،هوا سرد است،حوض یخ بسته را نگاه

می کنم و آسمان را که ابریست.بقیه توی سالن نشسته اند و حرف می زنند.دیگر برایم مهم

نیست درباره ام چه می گویند.فقط دنبال کسی می گردم که وقتی می گویم خسته ام،بفهمد

خسته ام.