سراب
جاده ای بی عابر
من و او سرگردان
سایه ام خسته از این رفتن بی فرجام
من ولی می پویم
بی امان
تا نفس دارم و جان
شهری از دور به چشم پیداست
شهری از جنس بلور
خانه هایش پر نور
آسمانش آبی
مردمانش پر شور
از پس پنجره ها مهربانی پیداست
بوسه ها گرم تر ار آتش وعشق
نه به معنای هوس بازیهاست
دوستی ها همه پاک
ریشۀ فقر و فساد
مرده در دامن خاک
پادشاهش مردیست از تبار خوبی
زادۀ سوسن و یاس
در پس و گوشۀ شهر
نور رویش پیداست
مادرانش ز سر ناچاری،
تن خود را نفروشند به هیچ
دختران و پسرانش نیستند،
بی گمان
ساکت و سرخورده و گیج
هیچ کس در قفس ذهن خودش زندان نیست
لاجرم رابطه ها بی جان نیست
مردمانش پی یک لقمۀ نان،
نیستند در تب و تاب
حسرت رفتن میخانه به شب
وحشت از حرف و کلامی که نشیند بر لب
نیست در عالم بیداری و خواب
اندکی می گذرد،
از چه رو خیره شدی
این سراب است، سراب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 13:56 توسط عبدالوهاب
|