امروز میخوام یکی از داستان هام رو براتون بذارم تا بخونید.

                                              خدا کجاست؟

یادمه  پاهامون رو برهنه کرده بودیم  وبا مادر داشتیم توی چمن های اطراف خونه ی

الناز خانوم اینا مسابقه ی دو می دادیم . همیشه  وقتی  مادر  کارها ی خونه ی الناز

خانم اینا رو زودتر تموم می کرد اینکار رو می کردیم.

فصل بهار بود و همه جا سبز سبز . خنکی  چمن ها رو کف پاهام احساس می کردم و

قلقلکم می اومد . مادر می تونست از من جلو بزنه  ولی  اینکار رو نمی کرد. همینطور

که نفس نفس می زدیم روی چمن ها ولو شدیم. نگاهی به مادر انداختم و گفتم: مامان.

خدا کجاست؟ مامان چشما شو یک کم گشاد کرد و به من لبخند زد.

- مامان . راس می گن خدا اون بالاس؟اون جا . یه جایی توی آسمون.

- خوب سوال سختیه پسرم. ولی به نظر من خدا همه جا هست. توی آسمون . روی

زمین. وجود خدا رو توی همه ی زیبائی ها می شه احساس کرد. می تونی بفهمی چی

می گم؟

- آره. یعنی می خوای بگی خدا خیلی زیاده؟

- زیاد که نه عزیزم . می تونیم بگیم خیلی بزرگه و خیلی کارها می تونه انجام بده. مثلن

این کفش دوزک رو می بینی داره از کنار پات رد می شه. نگاه کن چه خال های قشنگی

روی تنش داره. این ها همه نشونی بزرگی خداست.

- آره. مثل خال زیر لب تو

مادر شروع کرد به خندیدن. بعدش گفتم: مامان. واقعن بابا رفته پیش خدا؟ مادر خندش

بند اومد و چشماش سرخ شد و گفت:آره پسرم . رفته پیش خدا.

الان چند ماه گذشته و زمستون شده . همه جا برف اومده. توی خیابون. توی کوچه .

حتی روی چمن های اطراف خونه ی الناز خانم اینا. مادر اینجا روی تخت خوابیده .

بدنش مثل تنور نانوائی سر کوچه داغه و پیشونیش خیس شده. صورتش گود افتاده  و

دور چشماش سیاه شده مثل چشم علی که چند روز پیش که با سعید دعواش شده بود و

مشت خورده بود زیر چشمش. قیافش یک کم من رو می ترسونه.الان عقربه ی ساعت

اومده روی عدد چار ولی الناز خانوم هنوز غذا نیاورده بخورم. همیشه وقتی عقربه 

میومید روی عدد یک الناز خانوم با یک بشقاب برنج پیداش می شد. شکمم داره صدا

می ده و من چند روزه  که منتظر خدا هستم. کاش همین الان  پیداش می شد و در خونه

رو می زد. اول ازش می خواستم یک کاسه سوپ خوشمزه برام درست بکنه بعد یک

دستی به سر و روی مادر بکشه تا حالش مثل چند وقت پیش خوب بشه و دوباره برام

کلوچه  و کیک درست بکنه . دوباره توی چمن ها بدویم. آخه مادر می گه خدا خیلی

کارها می تونه بکنه. اصلن اگه میومید با ما زندگی می کرد دیگه لازم نبود مادر بره

خونه ی الناز خانم اینا کار بکنه و دستاش پوست پوست بشه و کمرش درد بگیره ولی

هنوز که نیومده شاید به خاطر اینکه توی اتاقمون بخاری نداریم و سرده نمی آد. شایدم

به خاطر اینکه سقف اتاق مثل مثل شیر آشپز خونه چکه چکه می کنه.

چار پایه ی چوبی رو ور می دارم. می ذارم کنار پنجره و روش می ایستم. با آستینم

بخار روی پنجره رو پاک می کنم. بچه ها بیرون دارن برف بازی می کنن. روم رو

بر می گردونم و مادر رو نگاه می کنم. میرم کنار تخت می شینم و سرم رو می ذارم

کنار دستش. منتظر می مونم تا دستای سفیدش رو بکشه روی موهام ولی هر چی صبر

می کنم اینکار رو نمی کنه.شاید کار بدی کردم و از دستم ناراحته. سرم رو بالا میارم و

توی چشمهاش نگاه می کنم و میگم: مامان پس خدا کجاست؟ و مادر با لبهای خشکیدش

به من لبخند می زنه.