دکتر از اتاق عمل بیرون آمد.جوان به طرف او رفت و گفت: بچه چی شد آقای

دکتر؟

- متاسفم

زن چشم هایش را بست. دست هایش را بالا برد و شروع کرد به ذکر گفتن.

جوان با دستی که خون روی آن خشکیده بود زنجیر را از جیبش بیرون آورد و

به آن خیره شد. زنجیری که قبل از او بدر و بدر بزرگش در مراسم عزاداری

از آن استفاده می کردند.

امروز صبح آن را با شوق و ذوق از گنجه ی چوبی بیرون آورده بود . بیراهن

مشکی اش را بوشیده و بیشانی بند سبزی که رویش نوشته یا حسین را بسته بود.

کوچه و خیابان خلوت بود. انگار همه خواب بودند. دستش را سایه بان صورتش

کرد. هر چه به میدان نزدیک می شد تک و توکی آدم می دید و صدای نوحه و

عزاداری همچون صدای ضعیفی که از ته چاه بیاید به گوش می خورد.

عده ای را دید که دم حسینه ای جمع شده و با دیگ های کوچک و بزرگ

مشغول گرفتن غذا بودند . احساس ضعف کرد. جلو رفت و به مرد گفت:می شه

به من هم بدید؟

مرد سرش به کار خودش بود

- کارت داری؟

- چی؟

- کارت. کارت داری؟

- نه

- نمیشه . اینجا باید از روز قبل بیای کارت بگیری تا غذا بهت برسه.

- آها . اینجوریه

- آره آقا جون. برو کنار خورشتی نشی. برو کنار آقا جون

جمعیت با آهنگ طبل و سنجر سینه می زدند. منتظر ماند تا گروه زنجیر زنها

نزدیک شوند. زنها و بچه ها در بیاده رو ایستاده بودند. عده ای هم از بالای

بشت بامها مشغول تماشا بودند. مردی روی جمعیت گلاب می باشید و صلوات

می فرستاد.

جوان وارد صف زنجیر زنها شد . کسی دستی به شانه اش زد و گفت: مال این

حسینیه ای؟

او که در آن شلوغی نمی شنید گفت:چی؟

- می گم مال این حسینیه ای؟

- نه. نه

- از صف برو بیرون

- چی؟

- می گم از صف برو بیرون . برو توی بیاده رو زنجیر بزن

او را از صف هل داد بیرون. تعادلش به هم خورد و افتاد بغل یک مرد سبیل

کلفت و چهار شانه. مرد او را هل داد .گفت:هوی .مگه کوری؟

بیرون از صف ایستاد و مشغول زنجیر زدن شد.بیراهن عرق کرده اش به تنش

چسبیده بود و با هر ضربه ای که می زد تمام وجودش می سوخت.

گروه ها در حال عبور بودند.عده ای سفید بوش که سر و صورتشان گلی بود

نزدیک می شدند و با هماهنگی سینه می زدند.بسر بچه ای علم دستش بود.جوان

احساس می کرد هر لحظه ممکن است از دست او بیافتد.مردی از گروه مقابل

چیزی به سفید بوش ها گفت و انگشت میانی اش را بالا آورد.یکی از آنها یا

حسین گویان به طرف او دوید و لگد محکمی به شکمش زد. دامنه ی در گیری

زیاد شد و با فحش های رکیک به جان هم افتادند.جوان به زحمت از معرکه

فرار کرد.

روی سکویی نشست. گروهی که همگی موهایشان را تراشیده و کفن بوشیده

بودند به او نزدیک شدند.مردی برچم قرمز و قمه دستش بود. جلوتر از همه

می رفت و فریاد زد"یا حسین". بقیه فریاد زدند "یا حسین". او به بیاده رو رفت

و خودش را به دیوار چسباند.لبه ی تیز قمه ها برق می زد.بعضی آرام و بعضی

محکم تر به سر خود زدند. قطره های خون از بیشانی اشان روی کفن

می ریخت. جوان که بوی خون را احساس می کرد رفت کنار جوی و بالا آورد.

زن کفن بوش و قمه در دستی را دید که بچه ی کوچکش را دنبال خود می -

کشید.

شکلاتی از جیبش بیرون آورد و به طرف بچه رفت. زن فریاد زد"یا زهرا"و

قمه  را به سر بچه زد .شکلات از دستش افتاد و برای لحظاتی به بچه که خون

از بیشانی اش جاری بود خیره شد. بچه را بغل کرد و فریاد زد: کمک.ماشین.

ماشین.کمک.گروه قمه زنها در حال رد شدن بودند. با تمام توانش به سمت

بیمارستانی که آن اطراف بود می دوید و زن هم بشت سر او  می آمد.

همینطور که نشسته و به دیوار تکیه داده بود . زن را که روبرویش در حال

ذکر گفتن بود نگاه می کرد.برانکاردی از روبریش رد شد و چشم از زن

برداشت. خواست بیشانی بندش را باز کند  که یادش آمد در راه از سرش

افتاده.

دکتر از اتاق عمل بیرون آمد. جوان به طرف او رفت و گفت:چی شد آقای

دکتر؟

- متاسفم

زن چشم هایش را بست.دست هایش را بالا برد و شروع کرد به ذکر گفتن.جوان

با دستی که خون روی آن خشکیده بودزنجیر را از جیبش بیرون آورد.به آن

خیره شد و روی صندلی گذاشت و رفت.